تبليغاتX
هیئت عاشقان مهدی علیه السلام مینادشت - زندگی

سخن مدیر

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

لينك دوستان
چت بامديـــــر
حرف دلت رو بگو
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب

سر شام مادرم گفت:بابات یه کار بهتر پیدا کرده از فردا هم می ره سر کار راستی از شرکتی هم که تو لیست انتظارش بودی تماس گرفتند که فردا بری برا مصاحبه گفتم شوخی می کنی؟ گفت شوخیم چیه !از خوشالی پر در اورده بودم رفتم تو اتاقم و خدارو شکر کردم !کارم درست شد و می رفتم سر کار دوسه هفته بعدش مادرم گفت نمی خوای آستینی بالا بزنی  گفتم نمی دونم مامان هر چی شما بگید.مادرم گفت:یه دختریه چند هفته ای هست اومدند محله ی ما چند تا خونه بالا تر،دختره با نجیبیه و خونوادشم خیلی خوبند امشب زنگ می زنم تا برا فردا بریم خواستگاری گفتم مامان پس کمی صبر کن تا من آمادگی پیدا کنم.گفت تواون هفته خوبه گفتم باشه.

شب گفتم :خدایا من اون دختر همکلاسیم رو میخواستم الان نمی دونم ازدواج کرده یا نه. خدایا خودت درستش کن.

فردا به مادرم گفتم که تو دانشگاه چی شده بود مادرم گفت :دختر خوب مامان زیاده ،حالا تواز کجا می خوای پیداش کنی این دختره که می گم خیلی خوبه حالا بیا ببین اگه نپسندیدی اون وقت یه فکر دیگه می کنیم.

مادرم وقت خواستگاری را مشخص کرد ورفتیم خواستگاری(اینجا که رسید با چنان هیجانی صحبت می کرد که چشمانش از عشق به خدا برق میزد ادامه داد ) باورت نمی شه همون دختر همکلاسیم بود از خوشحالی داشتم پر در می اوردم اونجا به خودم گفتم که خدا واقعا رفیق بامحبتیه که وقتی بخواد رفاقتشو ثابت کنه از هیچ چیز کم نمی ذاره.

خلاصه بعدش ازدواج کردیم وزندگی خوب وخوشی داریم واقعا دختر کامل وفهمیده ای است.

اره اینجوری یه نوجوونی که داشت از اول نوجونیسش اشتباه میرفت اومد توراه .حالا که فکرمی کنم می بینم اگه اون روزایی که با بچه ها سر کوچه حرفای صد من یه غاز می زدیم  وچشم چرونی می کردیم ادامه داشت معلوم نبود که حالا تو کدوم خرابه ای یه سرنگ تو دستم بودو مثل یه انگل مرده بودم.

اینو بدون که زندگی سختی داره اما زندگی با سختیهاش شیرینه زندگی بدون سختی معنای زندگی نداره امید وارم جواب سوالت و گرفته باشی!

گفتم خیلی جالب بود می تونم زندگیت رو که چگونه متحول شد راتو وبلاگم بذارم  با خنده گفت:فکر نمی کردم یه روزی زندگیم معروف بشه ولی باشه مشکلی نداره فقط یادت باشه  که همیشه از خدا کمک بخواو بدون من هر چی دارم از نماز دارم. گفتم :حتما خیلی خوشحال شدم  تقریبا رسیده بودم  خدا حافظی کردم  خواستم پیاده بشم راننده گفت چند نفر گفتم دو نفردوتا دوست

هنوز صداش تو گوشم بود(من هر چی دارم از نماز دارم.)

[+] توسط هیئت عاشقان مهدی (ع) در 12:58 | |

:: مطالب پيشين